تبليغاتX
پرنیان
خلاقیت
شنبه پانزدهم تیر 1387

داستان خلاقیت

در زمانهاي قديم مرد فقيري با دخترش زندگي مي‏كرد. اين مرد به داروغه شهر بدهكار بود ونمي‏توانست قرض خود را پس بدهد. يك روز داروغه به مرد پيشنهاد داد كه اگر دخترش را به همسري داروغه در آورد از بدهي ‏اش چشمپوشي مي‏كند. مرد فقير پريشان و درمانده پيش دخترش رفت و موضوع را با او در ميان گذاشت . دختر گفت من به يك شرط اين مسأله  را قبول مي‏كنم، به اين شرط كه در حضور مردم شهر مراسمي ترتيب دهيم. در  اين مراسم در يك كيسه دو تكه سنگ ،  يكي سفيد و يكي سياه، مي‏گذاريم و من بايد دست در كيسه كنم  و  يكي  را  در بياورم . اگر سنگ سياه  را  در  بياورم  درخواست داروغه را قبول مي‏كنم وگرنه او بايد قرض تو را ببخشد .  روز  بعد مرد فقير موضوع را با داروغه در ميان گذاشت و او  هم قبول كرد و زمان مراسم را تعيين كرد. يك روز مانده به مراسم يكي از سربازان زيردست داروغه خبردار شد كه  او   قصد دارد به جاي دو رنگ متفاوت  هر دو سنگ داخل كيسه را سياه انتخاب كند تا دختر هركدام را كه بردارد بازنده شود. سرباز خبر را به مرد فقير و دخترش  رساند . اما دخترك به پدر گفت كه اي پدر هيچ نگران نباش كه من حتماً پيروز مي‏شوم. و همينطور هم شد ! حالا  به نظر شما دخترك چه كاري انجام داد؟ چگونه در مسابقه برنده شد؟

 

توجه: شما مي‏توانيد جوابهاي زيادي براي اين سؤال پيدا كنيد كه حتي از راه حل ما بهتر باشند!(اولی:مگه می شه! ! ! دومی:چرا که نشه! ! !) حالا اگر فكر مي‏كنيد شما خلاق‏تر هستيد بسم الله! اول خوب فكر كنيد و بعدراه حل‏ پيشنهادي ما را بخوانيد

 

جواب داستان از زبان ما:

     دخترك در روز موعود دست در كيسه كرد و يكي از سنگها را بيرون آورد و قبل از اين كه به ديگران نشان دهد با قدرت آن را به خارج از ميدان پرتاب كرد. بعد گفت حالا كه به آن سنگ دسترسي نداريم مي‏توانيم سنگ ديگر را ببينيم و هرچه كه بود، برعكسش آن سنگي بود كه من درآوردم. و مي‏دانيم كه سنگ باقيمانده داخل كيسه سياه بود

 

 

جمع آوری شده توسط : باران درساعت 13:32| | لينك ثابت
عشق خجالتی
جمعه هفتم تیر 1387

این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش :

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

 

 

 

جمع آوری شده توسط : باران درساعت 17:37| | لينك ثابت
مرام ورزشکاری
پنجشنبه سی ام خرداد 1387

 

 

روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني،پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني آماده رفتن مي شود.

او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك شد .

زن پيروزيش را تبريك گفت و عاجزانه افزود كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت و هزينه ي بالاي بيمارستان نيست.

روبرت تحت تاثير حرف هاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن ميفشرد گفت: براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي آرزو ميكنم .

يك هفته پس از اين واقعه روبرت در يك باشگاه روستايي مشغول صرف نهار بود كه يكي از مديران به ميز او نزديك شد و گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادن كه شما پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد.

ميخواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار بوده .

اونه تنها فرزند بيمار ندارد بلكه ازدواج هم نكرده و شما دوست عزيز را فريب داده .

روبرت پرسيد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است؟

بله كاملا همين طور است.

روبرت گفت: در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيده ام.

 

 

 

 

جمع آوری شده توسط : باران درساعت 21:50| | لينك ثابت
گفتگو با خدا
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

 

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...

 

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم  همیشه

 

 

 

 

 

جمع آوری شده توسط : باران درساعت 20:1| | لينك ثابت
***********